ای کاش...
جمعه بیست و ششم خرداد 1385 16:30
وقتی صبح ساعت ۶ از جات بلند می شی و در حین اماده کردن صبحانه نهار بچه ها را هم اماده می کنی بعد هم به سرعت از خونه بیرون می ری تا در صف بانک نفر اول باشی.با هزارون دلواپسی بالاخره رها می شی و می ری دا نشکده جایی که خیلی دوستش داری و حتی دلت براش تنگ می شه.جایی که گذر زمان را حس نمی کنی فقط وقتی که نگران بچه ها می شی و زنگ می زنی تا ببینی اوضاع روبراه هست یا نه؟با این همه شب وقتی که ساعت ۳۰/۸به خونه می رسی و دو تا دختر خوشگل مهربون چشم انتظارتند که برسی و با ها شون شام بخوری دیگه حالی نمی مونه که سری به وبلاگ بزنی ! اونوقت فقط دلت می خواد چای بخوری و به حرف های قشنگ اونا گوش کنی .تا بیای خودتو برای فردا اماده کنی می بینی شب از نیمه شب گذشته و دیگه خیلی خسته ای...نمی خوام بنالم .من همه ی این لحظه ها رو دوست دارم .فقط دلم نمی خواد مقابل استاد شر منده با شم... ای کاش یه کمی بیشتر وقت داشتم...
نوشته شده توسط
نوشین | موضوع:
|
لینک ثابت |