صبح پنجشنبه مثل هر روز زود از خواب بیدار شدم. دلم می خواست بیشتر بخوابم اما با یاد کارهای زیادم بلند شدم.پس از تهیه صبحانه و شستن ظرفها قبل از هر چیز به فکر تهیه نهار افتادم.بعد به نظافت مشغول شدم.برای خرید هفتگی به فروشگاه شهروند رفتم.۲ساعت طول کشید .به خانه برگشتم و پس از صرف نهار میوه ها را شستم(طول کشید چون با دقت میشویم).عصر میهمان سرزده داشتم.برای پذیرایی سر گنجه رفتم که دیدم بچه ها هیچی نگذ اشتند.نه شکلاتی نه اجیلی ونه ... مجبور شدم با میوه از انها پذیرایی کنم.بعد از رفتن انها تا آمدم لای کتاب ها را باز کنم دخترم با کتاب زبان امد کمکم کن امتحان دارم.خلاصه تا از کمک به او فارغ شدم ساعت ۱۲ بود به ناچار در دل شب به مطالعه پرداختم.خلوت شب هم برای خود صفایی دارد.

