دور زدم ، ترمز کردم و کنارش ایستادم و از او خواهش کردم سوار شود.
اما نپذیرفت و در حالی که بر روی عصایش تکیه کرده بود،گفت:"خدا این نشون را روی من گذاشته تا وقتی اینجوری لنگ لنگان قدم بر می دارم ،من رو زود تشخیص بده.منم هر روز با اشتیاق راه می روم تا توجهش را جلب کنم.

